|
نوشته شده توسط پيام ستاره
|
|
چهارشنبه, 27 مهر 1390 18:40 |
|
خورشيد به آرامي انوار خود را جمع كرده با خود پشت كوه مي برد تا درآن طرف كوه دنيايي ديگر را روشن كند. آسمان لباس شب به تن كرد و شروع به نواختن آهنگ سكوت كرده همه را دعوت به خوابي آرام مي كرد. كرم ابريشم كه تنيدن آخرين تارهاي پيله ي خود را به پايان رسانده بود در گوشه ي پيله نشست و آرام گريست. از زندگي خود كه حس مي كرد پوچ و بيهوده است غمگين بود.ازاين كه توانايي دنبال كردن هيچ هدفي را ندارد شرمساربود؛ از خودش بيزار بود و با خود فكرمي كرد كه آفريدگارش اورا فراموش كرده. به اين فكرمي كرد كه چرا خدا كمال انصاف را اجرا نكرده و به او توانايي هايي همچون موجودات ديگر نداده تا بتواند هدفي را دنبال كند .
|
|
ادامه مطلب ...
|